تبليغاتX
بازی سرنوشت

درخود فرورفتم!

دو سه روزه اصلا حال هيچکاری ندارم. حرف زدن که ديگه  نگوووووووووووووووو  واقعا حسش نيست. در مواقع ضروری اونم در حد مختصر مفيد! به قول بابا زير لفظی ميخوام تا جواب سئوال بدم !!

اين چند روز اخير اتفاقات مختلف و مهمی توی زندگيم داره ميوفته و باز من نگرانم. نمی دونم چه تصميمی بگيرم. خاطرات تلخ گذشتم مثل فيلم جلوی چشمهامه. هر شب ساعتها بيدارم  و وقتی خوابم ميبره کابوس می بينم.

ديشب همبازی دوران کودکيم که حالا برای خودش آقايی شده رو بعد از 6 سال ديدم. تازه به ايران برگشته. بعد از شوخيهای هميشگی بهم گفت : چقدر تغيير کردی! چقدر آروم شدی تو خودت فرورفتی! باخودت چيکار کردی دختر؟!

همه سئوالاتش جواب داشت ولی من مدتهاست که سکوت کردم. يا به قول او درخودم فرورفتم.

 

پ.ن : کامپيوترم با وجود داشتن آنتی ويروس قوی ويروسی شده بود. دليل نبودن اين دوروز همين بود. مجبور شدم ويندوز عوض کنم و متاسفانه همه اطلاعاتم و از جمله ترجمه ای که بايد هفته آينده تحويل بدم پاک شده.حسابی کلافه ام. سرفرصت به وبلاگهاتون ميام و مطالب قشنگتون را ميخونم.

خیلی خسته ام ببخشید برای این پست خبرتون نمیکنم.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 22:44 | چهارشنبه چهارم آذر 1388 •

ساده اما سخت !

لذتهاى ساده

براى يافتن ، سخت ترين هستند

به گونه اى كه نمى توان سنجيد

تا اينكه نابود شوند

شايد او برود

و شايد بماند

ولى بهتر است برود ، تا اينكه نابود شود

گاهى اوقات شيرين ترين غصه ها

غم انگيز ترين سرنوشت مى باشد........

 

بعد نوشت : ببخشید دوستان فراموش کرده بودم بگم. این شعر قسمتی از يكي از ترانه هاي سلنديون است.

!! نوشته شده توسط تنها | 15:1 | جمعه بیست و نهم آبان 1388 •

دوست

Click to view full size image

گفت ديدى؟ چگونه آزردم

دل زود آشناى ساده تو !

گفت ديدى؟ كه عاقبت كشتم

روح آزاد و افتاده تو !

 

گفت ديدى؟ چگونه بشكستم

اعتبار ترا از خودخواهى !

گفت ديدى كه سوختم آخر

خرمن دوستى ز گمراهى

 

گفت ديدى؟ كه دوستانه ترا

با چه نيرنگ ، راندم از ياران !

گفت ديدى؟ كه پاك فرسودم

تن غم پرورت ، چو بيماران !

 

گفت ديدى ؟ كه از تو ببريدم

عشق ديرين نازنين ترا !

گفت ديدى؟ با اشك و خون شستم

رنگ و بوى گل جبين ترا !

 

گفت ديدى ؟ كه جمله نيكى تو

با دورنگى زياد خود بردم!

گفت ديدى ؟ كه بعد از آنهمه صدق

كز تو ديدم ، روانت آزردم !

 

گفت ديدى؟ كه از سرت بيرون

كردم انديشه وفادارى!

گفت ديدى؟ كه در تو شد خاموش

آتش مهربانى و يارى !

 

گفت ديدى؟ كه در زمانه ما

معنى دوستى دگرگون است !

گفت ديدى؟ كه هر كه اين سودا

در سرش بود و هست ،مغبون است!

 

گفت ديدى ؟ كه از حسادت و بغض

دوستى را نديده بگرفتم !

گفت ديدى؟ كه آنچه مدحم را

گفته اى ناشنيده بگرفتم !

 

گفتم آرى، يكايك اينها را

ديدم و اعتنا نكردم من

گله دوستانه اى هم ، هيچ

از تو اى بى صفا ، نكردم من

 

صبر كن ، تا كه عكس كرده خويش

اندر آئينه زمان بينى

من نباشم اگر ، خدايى هست

هر چه ديدم  يكان يكان بينى

 

اثر رحيم معينى كرمانشاهى

 

!! نوشته شده توسط تنها | 16:54 | چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 •

ساعت 8 صبح ، شب بخير كوچولو !

چند وقته كه اين برادرزاده وروجك من عادت كرده براش قصه بگن بعد بخوابه. از همه جالبتر اينكه الان يك هفته است كه من بايد براش قصه بگم تا خوابش ببره.

شما در نظر بگير عمه تنها صبح ساعت 6 بيدار ميشه كارهاى خونه را انجام ميده بعد ساعت 8 صبح( كه حدودا 9 شب براى ولايت وروجك  اينا ميشه ) عمه تنها مهربان ميشود و شروع ميكنه به قصه گفتن. اونم براى يك دختر بچه دو سال و نيم كه زبون داره 10 متر و دنياى سئواله.

از اونجايى كه من در تقليد صدا شخصيتهاى كارتونى سابقه دارم ،صبح اول صبح يه واحد دوبلاژ كاملم. جورى كه مادرم كلى ميخنده. بابا هم ميگه خدا شفات بده!

خيلى برام لذت بخشه كه صبح را باصداى عزيز شيرين زبونم شروع كنم و گاهى صداى خنده هاى نمكينش را بشنوم. آخر سرم تازه بعد از اون همه قصه خواب از سرش بپره و بگه ميخواد بازى كنه !! بعدشم پاى تلفن برام بوس بفرسته و به اسم صدام كنه بگه دوست دارم.

 در این روزهای سخت  اين شده برام يكى از قشنگيهاى زندگيم .

 

!! نوشته شده توسط تنها | 11:55 | دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 •

من به آمار زمین مشکوکم!

من به آمار زمين مشكوكم. اگر اين سطح پر از آدمهاست پس چرا اين همه دلها تنهاست؟!

 از اين دوستان رنگين دور و برم خسته و دلگيرم. از همه اين آدمهاى متظاهر كه فقط تا زمانيكه براى حل مشكلاتشون بهم نیاز دارن  كنارم هستن خسته ام! از اين آدمهايى كه به نام دوستى از پشت خنجر ميزنن و خودشون را قديس ميدونن! از آنهايى كه حتى كلمه اى حرف توى دهانشون نميمونه و خودشون رازدار هم ميدونن!!

از آدمهايى كه ديگران را ارزان ميفروشن بيزارم. چرا بعضيها مثل كبك سرشون ميكنن زير برف و بقيه را كور تصور ميكنن؟!

نميدونم چرا انقدر زود فراموش كردم  كه قوانين اين دنيا وارونه است و طبق قوانين دنياي وارونه، توى اين دنيا هر آدمى برای دوستانش تاريخ مصرفى داره !!

اين روزها دوستى هم مثل عشق براى من فقط يه واژه تزئينى شده !!

راستى كى بود ميگفت از هر دستى بدى از همون دست ميگيرى؟!

 

بعد نوشت: قالب وبلاگ را عوض کردم. چون برخی از دوستان میگفتن قالب قبلی ویروس داره و با اون مشکل داشتن. متاسفانه قالب دلخواهم هنوز پیدا نکردم لطفا  فعلا همین  را تحمل کنید.

 آهنگ جدید وبلاگم خیلی دوست دارم.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 17:52 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

دارم ادامه میدم!

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 يك : در پى سوالات پى در پى شما عزيزان درباره اون كوچولو عزيز كه داشتن بيخ ريشم مينداختن. بايد عرض كنم با كمك آشنايان گردن كلفت پدرجان نجات پيدا كردم. ولى امروز از صبح تا ظهر به خاطر برخى مراحل قانونى  اسير اين ماجرا بودم. بچه به بهزیستی تحویل داده شده و منم به خانواده ام قول دادم به هيچ وجه ديگه اسمى از اون نيارم و گريه زارى نكنم.

 دو : امروز وقتى مادر عزيزتر از جانم  را دكتربردم، خبر ناخوشايندى شنيدم. وقتى مادرم دستهام گرفت و ازم پرسيد تو پيشم ميمونى؟ فهميدم كه بايد قويتر از قبل باشم و باز نقش تكيه گاهشو بازى كنم. سخته كه من جاى خالى برادر و خواهرم را پركنم ولى تصميم گرفتم قوى كنارش باشم. بايد به تنهايى خيلى غمها را بدوش بكشم.

 سه : اقدام براى مهاجرتم كنسل شد. من همچنان در ايران ماندگار شدم. ديگه هيچوقت ديگه بهش فكر نميكنم.

 چهار : خودم تحويل گرفتم. سه تا كتاب جديد براى خودم هديه خريدم و طبق روال هميشه توش نوشتم : تقديم باعشق به خودم.

از اين به بعد كارتون درآمده چون ممكنه هرچى بخونم خوشم بياد براى شما هم بنويسم. باز دارم  با مطالعه فكرم مشغول ميكنم كه كمتر فكر كنم. هرچند كه جديدا اصلا تمركز ندارم.

 پنج: وبلاگ تخصصيم  كه تازه يك هفته عمر داشت را حذف كردم. برادر عزيزم بعد از خوندن دو تا از پستهاى آنجا به دلايلى خواهش كرد ديگه ننويسم. به دليل برخى اتفاقات خيلى نگرانه! منم براى اولين بار توى زندگيم موقتا به حرف يك مرد گوش كردم.

 شش : دو روز در هفته به صورت داوطلبانه قراره برم مركز خيريه اى كه قبلا فعاليت داشتم. با اينكه رفتن به آنجا يعنى زنده شدن خيلى از خاطرات تلخ ولى ميخواهم برم. برگشتن بعد از 10 ماه به آنجا خيلى سخته ولى دارم تلاش ميكنم شجاع باشم. ديگه نميخوام از خاطراتم فرار كنم.

 

از همه شما كه بهم لطف داريد و جوياى حالم هستيد متشكرم. زندگى ادامه داره .......... 

ازتون خواهش ميكنم براى سلامتى مادرم دعا كنيد. تنها بهانه من براى ادامه زندگى مادرم هست.

 پ.ن : من جای دیگری برای ابراز غم و ناراحتیم ندارم. لطفا ازم نخواهید که طنز بنویسم. اگر مطالب اینجا آزارتون میده نیایید من از هیچکدام شما عزیزان انتظاری ندارم. اگر هم برخی از شما را برای به روز بودن وبلاگ خبر میکنم صرفا به رسم احترامه و قصدم اجبار برای حضورتون نیست.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 22:41 | چهارشنبه بیستم آبان 1388 •

يادم باشه از دست غريبه هيچى نگيرم !

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 

جاى شما خالى هوس نفرماييد ديروز براى من روزى بود عجيب غريب. يك درس درست و حسابى گرفتم!

ديروز بعد از مدتها همت كردم تشريف بردم آرايشگاه موهام رنگ كردم. طبق معمول هم از خوش شانسى آرايشگر محترم باز هرچى هنر داشت رو سر من پياده كرد و اينجانب الان شبيه آن شرلى هستم. اون موقع كه از آرايشگاه اومدم بيرون فكر ميكردم بد شانسم. ولى خبر نداشتم هماى  بخت و اقبال بالاى سرم داره بال بال ميزنه.

همچين در شوك رنگ جديد موهام بودم كه يادم افتاد مامان عزيزم بهم ليست داده برم خريد. داشتم مثل گيجها براى خودم توى قفسه ها دنبال اجناس مورد نظر ميگشتم كه يهو يه خانم چادرى جوان ، سراسيمه زد روى شونه ام.يك نوزاد لپ كشونى نازم بغلش بود. گفت : ميبخشيد خانم ميشه لطف كنيد اين بچه من چند ثانيه نگهداريد من برم ماشينم بدجايى پارك كردم زود ميام. تا اومدم جوابشو بدم بچه توى بغلم بود. خب از شما چه پنهون يه مدته از بچه ها خوشم مياد.

نى نى مهربون بغلم گرفته بودم همچين قربون صدقه اش ميرفتم يهو تو دلم گفتم : خدايا چى ميشد من يدونه از اين بچه ها داشتم!! ( لال ميشدم نميگفتم)

يه وقت ديدم چند ثانيه شد ده دقيقه خانم نيومد. هرچى توى فروشگاه به اون بزرگى گشتم پيداش نكردم. رفتم جلوى درب خروج گفتم يه همچين شخصى نديدن گفتن نه!  به صندوق دار گفتم خانم  مادر اينو نديدين خانم نه گذاشت و نه برداشت گفت : عزيزم شوخيت گرفته من خودم ديدم شما با اين بچه وارد فروشگاه شديد!  يهو  از اين خانمهاى جوگير خريدار هم اومدن جلو خودتون حدس بزنيد هرچى مغز بود دورم گرفت. ملت فكر كرده بودن من ننه بچه ام ميخوام بذارمش سر راه! يكى نيست بگه آدم آخه بچه را توى فروشگاه مگه ميذارن سر راه!!

خيلى سعى كردم با اين اعصاب داغونم خونسرد باشم و منطقى باشم كه يهو ديدم يكى از اين خانمهاى به ظاهر مومن جامعه گفتن : آخه قيافه و لباس پوشيدنش ببينيد معلومه كه اين بچه از كجا اومده تو بغلش كه ميخواد از شرش راحت بشه ! و در آن هنگام بود كه من هاپو شدم و دهان باز كردم و خواهر محجبه را شستم گذاشتم كنار.من نميدونم مانتو بالا زانو و يك پوشش معمولى كجاش مشكل دار بود كه اون خانم توى اون اوضاع به من گير داده بود؟! حالا شما تجسم كن در اون شرايط مزاحم تلفنى هم داشته باشيد هى زنگ بزنه به موبايلتون واى چقدر آرامش داشتم!

خلاصه يك ساعتى اطلاعات اونجا نشستم تا برادران نيروى انتظامى آمدن و من بردن تا ثابت كنم مامان نيستم.بماند كه اين بچه همچين به من چسبيده بود و بغل هيچكسى نميرفت و بر شك همه مهر تائيد ميزد. ديگه داشتم باور ميكردم نكنه اين بچه من بوده خودم خبر نداشتم؟!

بعدم كه بابا جانم عصبانى آمدن من نجات دادن .خوشبختانه آشنايان پدرم به دادم رسيدن و گرنه الان من با يه بچه براتون پست جديد مينوشتم. خوشبختانه وقتی دادمش بغل سرباز توی کلانتری خوابش برده بود وگرنه با نگاه کردن توی چشمهای معصومش بیشتر آتیش میگرفتم.

روز بيخودى بود چون با يه بچه سرراهى آشنا شدم. نميدونم چرا يه مادر بايد همچين كارى بكنه؟! اونم بچه به اين زيبايى!! نميخوام باور كنم كه حس مادرى كمرنگ شده ولى اين واقعيته. چقدر دلم ميخواست سياهيهاى زندگى را نميديدم.

هر روز دارم بيشتر از قبل از اين جامعه كثيف متنفر ميشم. همه جور شنيده بوديم بچه را سر راه بذارن تو فروشگاه نديده بودم كه ديدم.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 12:34 | دوشنبه هجدهم آبان 1388 •

پناهگاه مجازى

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

هر كدام از ما به يه دليل شروع به وبلاگ نويسى كرديم. برخلاف همه جاى دنيا كه وبلاگ نويسى  به عنوان يه شغل به حساب مياد ، در كشور ما بيشتر شده ايجاد يك پناهگاه براى ما جوانها. شما را نميدونم ولى من اين دنياى مجازى را به عنوان يك پناهگاه براى فرار از دنياى واقعى انتخاب كردم. درسته سه سال وبلاگ نويسى ميكردم و 3 تا وبلاگ مختلف داشتم ولى تنها جايى كه احساس امنيت ميكردم اينجا بود. شايد بخاطر اين بود كه وبلاگ تخصصيم خواسته و ناخواسته متمايل به سياست ميشد و بوى كثيف اين دنيا رو داشت.(البته خداروشكر به حول و قوه دولت مهرورز فيلتر شد و بعدم به همت خودم حذف)

زمانيكه اينجا شروع به نوشتن كردم روزهاى جهنمى را پشت سر گذاشته بودم.در آن دوران به خاطر فشارهاى روحى كه داشتم براى تخليه احساساتم هرچيزى كه آزارم ميداد روى كاغذ مينوشتم. اين روش توى يك كتاب روانشناسى خونده بودم و واقعا جواب ميداد. براى همين چون بيشتر كارهاى روزانه خودم را با كامپيوتر انجام ميدم و براى ترجمه هايى كه انجام ميدم بيشتر مواقع پاى كامپيوتر هستم. كم كم نوشتنهاى من به دنياى مجازى و اين وبلاگ كشيده شد.خوبى اينجا اين بوده كه با اسم مستعار مى نويسم و راحت حرفهام مى زنم ديگه احساس خجالت و خرد شدن غرور ندارم كه احساساتم را به زبان بيارم. راحت ميتونم خودم باشم يه آدم بى نقاب.

در دنياى واقعى مجبورم هميشه يه آدم قوى باشم و ظاهرسازى كنم و خودم شاد نشان بدم. به همه بگم همه چيز عاليه و سنگ صبور باشم. ولى اينجا راحت دلتنگيهام را بيان كردم و تا حدودى آرام شدم. ولى مدتيه كه حتى نوشتن در اينجا هم بهم كمكى نميكنه.

اين خيلى وحشتناكه كه يه آدم اطرافش شلوغ باشه ولى احساس تنهايى و بى همزبانى كنه. سخته آدم توى كشور خودش احساس غربت كنه.سخته كه به هر درى بزنه كه يكى حرفاش فقط گوش كنه.اگر هم راه حل نداره فقط گوش كنه. دلسوزى بيخود نكنه و شعارهاى روانشناسانه بى اثر تحويل نده.

حالا چند هفته ايه كه اين پناهگاه مجازى هم دردى از من دوا نميكنه. تصميم گرفتم برگردم به دنياى واقعى. ديگه نبايد ازش فرار كنم. تنها كسى كه ميتونه نجاتم بده خودم هستم. در 10 ماه گذشته نتونستم خودم را به خاطر اشتباهاتم ببخشم و به بدترين وضع خودم قصاص كردم. فكر ميكنم ديگه درجا زدن كافيه.

يكبار ديگه ميخواهم شانسم و امتحان كنم و به خودم فرصت بدم. ميخوام ببينم توى اين قمار زندگى من ميبرم يا تقدير؟!

در پايان براى آخرين بار

درسته اينجا خيلى از حرفهايى كه تو دلم سنگينى ميكرده را نوشتم ولى خواهش ميكنم انقدر توى زندگى خصوصى من سرك نكشيد. چكار داريد اسم واقعى من بدونيد؟ ببينم دونستنش چه دردى ازتون دوا ميكنه؟ يا ديدن من چه فايده اى براتون داره؟! خيال كرديد من كيم؟! يه آدم معموليم . نه حور پريم و نه آدم فضايى! ميدونم بهم لطف داريد ولى يك كلام من به كمتر كسى اعتماد ميكنم. وقتى درمورد مسائل شخصيم با كسى درد و دل ميكنم كه اون فرد را از خيلى جهات قبول داشته باشم و بتونم بهش اعتماد كنم.

بابا به چه زباني بگم اگر ميخواستم من بشناسيد با اسم واقعيم كه خيلى هم دوستش دارم مينوشتم.يه عكس از خودم هم جاى اون گل توى پروفايل وبلاگم ميذاشتم.پس لطفا كنجكاوى از هر نوعى ممنوع!!! حتى شما خانمهاى عزيز!

 پ.ن :از اين به بعد يه چيزهايى توى اين وبلاگم تغيير ميكنه. مثلا جواب همه كامنتها رو نميدم. درسته همشون ميخونم و تائيد ميكنم ولى انتظار نداشته باشيد كه مثل قبل بشينم برای تک تکتون جواب بنويسم.چون ميخوام تمركزم روى كارهاى ديگرى بذارم و زمانى كه در نت هستم را بيشتر به وبلاگ تخصصى جديدم اختصاص بدم.مطلب بعدي اينه كه وقتى پست جديد ميذارم نميتونم به شما دوستان خبر بدم.دوستان بلاگفايى لطف كنن قسمت وبلاگ دوستان مديريت وبلاگشون فعال كنن تا از آپ شدن وبلاگها مطلع بشن. دوستان ديگر وبلاگها هم چون 5 نفر بيشتر نيستن خودم بهشون اطلاع ميدم.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 12:59 | شنبه شانزدهم آبان 1388 •

فاصله ها ..................

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

ديروز كه از پشت تلفن با صداي بغض آلودم تولدت تبريك گفتم ، تو هم صدات گرفته بود. تو هم سخت تر از هميشه خودت كنترل ميكردى و ميدونستم به زور ميخنديدى كه باز من به گريه نيافتم.

چقدر تلاش كردم برات كارت پستال بفرستم ولى اين اينترنت لعنتى مشكل داشت.

اين پنجمين ساليه كه كنارم نيستى تا هديه تولدت را بهت بدم. بغلت كنم ببوسمت و تو نازم بكشى. نيستى تا من مثل دختر بچه هاى لوس روى پاهات بشينم و تو با موهام بازى كني و به شوخى بگي : آخه اين چه رنگ بيخوديه به موهات زدى! منم جيغ بكشم از مامان بپرسم آره مامان راست ميگه؟! و تو بلند بخندى و من از شنيدن صدات لذت ببرم.

امسال هم نبودى تا با ذوق بهت نگاه كنم كه هديه تولدت را باز ميكنى و بعد من مجبورت كنم بپوشي و به شوخى بگم : مامان اين پسرت چرا انقدر رنگ پوستش تيره است. دوست دارى از سفيدى خودم بهت ببخشم؟!

پنج ساله كه هديه تولدت را گرفتم و توى كمدم گذاشتم كه رو در رو بهت بدم.چقدر دلم تنگ شده! كى فكر ميكرد من دور از تو انقدر دوام بيارم. واقعا خدا ما آدمها رو خيلى مقاوم آفريده.

درست از وقتى تو رفتى مشكلات من شروع شد. ديگه هيچ كسى نبود كه باهاش درد و دل كنم . راهنماييم كنه. خيلي رك ازم انتقاد كنه. به خاطر اشتباهاتم عصبانى بشه. همه براشون سخته باور كنن كه بهترين رفيق من توى زندگى برادرم بوده. برادرى كه 11 سال از من بزرگتره ! توى اين مدت ديگه باهات درد و دل نكردم چون ميدونستم اگر بفهمى بعد از رفتنت مريض شدم و هزاران مشكل ديگه برام پيش آمد خودت سرزنش ميكنى و ناراحت ميشى.

اى كاش ميدونستى چقدر تنها شدم !! اما نه دونستنش آزارت ميده.بذار فکر کنی من هنوز شادم.

فقط يه كلام بهترين رفيق ، بهترين برادر دنيا تولدت مبارك.

 

 

!! نوشته شده توسط تنها | 9:53 | جمعه پانزدهم آبان 1388 •

بهت

ميگذرم از ميان رهگذران مات

مينگرم در نگاه رهگذران كور

اينهمه اندوه در وجود من و لال

اين همه غوغاست در كنار من و دور

 

ديگر در قلب من نه عشق نه احساس

ديگر در جان من نه شور نه فرياد

دشتم اما در او نه ناله مجنون

كوهم اما در او نه تيشه فرهاد

 

هيچ نه انگيزه اى كه هيچم ،پوچم

هيچ نه انديشه اى كه سنگم ، چوبم

همسفر قصه هاى تلخ غريبم

رهگذر كوچه هاى تنگ غروبم

 

آن همه خورشيدها كه در من ميسوخت

چشمه اندوه شد ز چشم ترم ريخت

كاخ اميدى كه برده بودم تا ماه

آه كه آوار غم شد و بسرم ريخت

 

فريدون مشيرى

 

پ.ن : اين روزها حال چندان مناسبى ندارم. شعر بالا انگار از زبان منه. از همتون متشكرم كه با پيامهاتون جويای حالم شديد.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 22:12 | چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 •

دنیای وارونه !!

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 جلوم نشسته فنجان قهوه شيرينش را سر ميكشه و سيگارشو روشن ميكنه. ميگه ايرادت ميدونى چيه؟!

ميگم : نه تو بگو.

ميگه : تو دنبال ساختن دنياى آرمانى هستى . بايد فراموش كنى. بايد بتونى توى دنياى وارونه زندگى كنى !

باخودم فكر ميكنم،

  دنياى وارونه! دنياى وارونه!! ....

خدايا دنياى آرمانى من توش مگه چيه كه خواسته زياديه؟! مگه من از اين دنيا جز آرامش ، صلح ، صداقت ، محبت و همدلى و يكرنگى چيزى بيشتر خواستم؟!

در این دنیای وارونه تقوای دروغین را با گلوله در مغزمان میکنن!

در اين دنياى وارونه هركى بيشتر دروغ بگه موفق تره!

 هركى با زور پول مدرك بخره و دست راست و چپشم ندونه روشنفكر تره!

هركى با كلك و كلاه بردارى مال مردم بالا بكشه و بعد چند تا زندانى هم براى خالى نبودن عريضه آزاد كنه آدم خيرتريه!

در اين دنياى وارونه سفره هاى رنگين به نام ائمه ميندازن و سالن مد درست ميكنن به نام پاس داشت دين! ولى يادشون ميره گوشه اين شهر زنى داره براى سير كردن شكم بچه اش خودفروشى ميكنه. يادشون ميره كه با گرفتن دست اون زن دين پاس داشته ميشه.

در اين دنياى وارونه واژه عشق و محبت شده جك سال! هرچى تعداد معشوقه هات بيشتر باشه عاشق ترى !

دنياى وارونه زنها به دنبال پول مردها هستن و مردها دنبال زيبايى و تنوع و تعدد زنها !

و.......

آخ كه چقدر اين دنياى وارونه از دنياى آرمانى من فاصله داره.

 

سيگارشو از دستش ميگيرم و خاموش ميكنم. قهوه تلخمو ميخورم. تلخيش را با تمام وجود مزه مزه ميكنم. ميگم : بلاخره اين دنياى وارونه را آرمانيش ميكنم.

ميخنده و ميگه حتى اگر به تلخى قهوه ات باشه؟!

ميخندم و ميگم : آره. بعضى چيزها تلخش خوشمزه است!

 

 

!! نوشته شده توسط تنها | 7:48 | جمعه هشتم آبان 1388 •

حالا داشتن تمام دنیا هم ارزشی ندارد!

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

بچه كه بودم خواسته هام كوچيك بود ولى وقتى بهش مى رسيدم انگار شاديش بينهايت بود. بچه كه بودم با بدست آوردن يه عروسك دلخواه روزها و يا شايد ماهها احساس رضايت داشتم. چون اون موقعها دنيام كوچيك بود. اما حالا اگر تمام دنيا هم مال من باشه شاد نميشم و احساس رضايتى در كار نيست. چون هر روز دارم بيشتر زشتيها و بى عدالتيهاى اين دنيا رو ميبينم. ديگه حتى يادم رفته خواسته هاى شخصيم چى بوده. مدتهاست كه ديگه آرزويى ندارم.

اى كاش دنيام به اندازه دنياى كودكيم ميماند . اى كاش هنوز همانطور زيبا و آرامشبخش بود. اى كاش هيچ وقت با بعضى واژه ها آشنا نميشدم.

 ای کاش دنیا همانطور محدود میماند و هزاران ای کاش دیگر.................

 

 بعد نوشت : امروز یکی از عزیزترین دوستانم را به خاک سپردم. لطفا انقدر از من توقع شاد بودن نداشته باشید. هرکی مطالب اینجا ناراحتش میکنه میتونه نیاد وبم. حتی اگر براش کامنت دعوت گذاشته باشم. من از هیچ کس انتظاری ندارم. هرچند حضورتون باعث خوشحالی منه و سپاسگزارم که وقت میزارید مطالب کم ارزش منو میخونید.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 19:4 | چهارشنبه ششم آبان 1388 •

من از اين دنيا چى ميخوام ؟

اگر به خانه‌ی من آمدی،
برایم مداد بیاور؛ مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جُرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محوِ لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخی شان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ...
بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه یِ روسری کمی بیندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سَق
... این گونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسورکنم!
پودر رخت‌شویی هم لازم دارم
برای شُستشوی مغزی!
مغزم را که شُستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آن جایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیرآوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسبِ فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از کارت هویّتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروشند
برایم بخر ...
تا در غذایم بریزم؛
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
سر ِ آخِر، اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردن‌بند،
تا بیاویزم به گردنم ...
و رویش با حروف  درشت، بنویسم:
من یک انسانم !
من هنوز یک انسانم!
من هر روز یک انسانم!

 

بعد نوشت: این شعر از غاده السمان شاعر سوری میباشد. مرسی از دوستی که در نظرات بهم گفت.

پ.ن : شعر بالا از من نيست. خيلى دوست دارم بدونم از كيه؟ روز دختر متنى رو نوشتم كه بعضيها بهم انتقاد كردن و انواع تهمتها رو بهم زدن . اون روز خيلى دنبال اين شعر گشتم تا جواب اون افراد به ظاهر ديندار را بدم ولى متاسفانه پيداش نكردم . تا اينكه چند روز قبل دوست عزيزم  آقا بابک اتفاقى اين شعرو در يكى از نظراتش فرستاد. همينجا ازشون تشكر ميكنم. چون خيلى خوشحالم كردن.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 14:20 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

ثانيه هاى ارزشمند !

و اما در ادامه پست قبل

اول قبل از هرچيز بابت اين مسئله كه با سئوالم باعث شدم خيلى از دوستان ناراحت بشن عذرخواهى ميكنم. من قصدم نارحتى شما نبود. صرفا سئوالى بود كه براى خودم مطرح شده بود و از شما هم پرسيدم. البته نا گفته نماند كه اون روز بعد از خوندن نظرات شما تا شب به خودم فحش دادم و براى برخى از نظراتم يه آبغوره حسابى گرفتم.يكى نيست به من بگه تو كه جنبه ندارى چرا سئوال ميپرسي؟! از اون بدتر اينكه جاتون خالى يه چند جا توى نظرات و خود متن با جناب عزرائيل شوخى كردم كه همينجا از ايشونم عذرخواهى ميكنم. چون فكر نميكردم اون روز تا شب حضورشونو كنارم انقدر صميمى احساس كنم! باور بفرماييد انگار بغل دستم جلوس كرده بودن و انگار فيس تو فيس بوديم! و من به خودم تف و لعنت فرستادم!(خواهشن ببنديد نيش مباركتونو)

اما نكته جالبى كه با خوندن نظرات شما دستگيرم شد اين بود كه اكثر آقايون از واقعيت مرگ ميخوان فرار كنن و حتى حاضر نيستن براى لحظه اى هرچند كوتاه به يادش بيوفتن. فكر كنم بيشتر دلبسته اين دنيا هستن. البته ناگفته نمونه گفتم اكثرشون! در بين آقايون دوستانى مثل بابك عزيز ،هيچكس عزيز، اميدعزيز هم بودن كه منطقى برخورد كردن. اما جالب اينه كه خانمها راحت درباره اين مسئله حاضر شدن فكر كنن و اون بپذيرن و هيچكدام ازش فرار نكردن.

من با اون سئوال فقط خواستم به خودم تلنگرى بزنم. چون واقعيت اينه كه عزرائيل هيچوقت با اطلاع قبلى دنبال من نمياد.پس بهتره دينى بر گردنم نباشه.خوبه همونجور كه اگر فقط 24 ساعت وقت داشته باشم ثانيه ثانيه اش برام ارزشمند ميشه ، الانم قدر لحظات زندگيمو بدونم.قدر عزيزانى كه كنارم هستن. قدر دوستانم و قدر با شما بودنو.

خيلى مسائل بود كه ميخواستم براتون بنويسم ولى به دلايلى ديگه اين موضوع را ادامه نميدم. دوست دارم خيلى از مسائل ناگفته بمونه و به وقتش بيان بشه.

فقط خواهش ميكنم به عنوان يه دوست اين توصيه منو جدي بگيريد. تا اطرافيانتون زنده هستن قدرشون بدونيد و اگر دلى شكستيد خيلى سريع عذرخواهى كنيد چون شايد اون عزيز دلشكسته دركنارتون نباشه و شما تا روزى كه زنده هستيد حسرت به دل ميمانيد. پس بياييد مرده پرست نباشيم. زنده ها رو دريابيم.

براى همتون عمر با عزت از خداوند طلب ميكنم و آرزوى شادى و سلامتى براتون دارم.

 

پ.ن : با عرض پوزش من وقت نميكنم به همه دوستان خبر بدم كه آپ ميكنم. صرفا به تعداد محدودي ميتونم خبر بدم. لطفا رنجيده خاطر نشيد.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 11:43 | دوشنبه چهارم آبان 1388 •

فقط 1440 دقيقه !

يه سئوال اگر خداى نكرده زبونم لال ، جناب عزرائيل مهربونى كنه بياد بهتون بگه فقط 1440 دقيقه فرصت داريد. يعنى به عبارتى فقط 24 ساعت وقت داريد تا در اين دنيا بمونيد و بعدش مياد دنبالتون ! شما در اين 24 ساعت چه كارهايى انجام ميديد؟ سئوال سختيه. ولى خب سئواله ديگه پيش مياد!

از همه شما دوستان خواهش ميكنم جواب اين سئوال منو بديد. هركدوم از دوستان كه تمايل دارن ميتونن به عنوان يه پست توى وبشون جواب اين سئوال را بدن و بقيه هم ميتونن در قسمت نظرات بگن. به عبارتى شما به يه بازى دعوت شديد. فقط گفته باشم جواب نديد با من طرفيد.چيه بابا؟ گفتم با من ! نگفتم با عزرائيل  طرفيد كه اينجورى نگاه ميكنيد.

خب اول خودم جواب ميدم.

اگر من فقط 1440 دقيقه يا به عبارتى 24 ساعت وقت داشته باشم براى زنده بودن. اولش خب يه كوچولو ميترسم. اما بعدش نيشم باز ميشه چون به نظر من مرگ ترس نداره. اولين كارى كه انجام ميدم سريع اتاقم مرتب ميكنم كه بعد مرگم اطرافيان بهم نگن شلخته. بعد سعى ميكنم زنگ بزنم به همه دوستانم و براى آخرين بار صداشون را بشنوم و در عين حال يك قبض با رقم نجومى براى پدرم به يادگار بذارم.

اگر بانك باز باشه ميرم حسابم را ميبندم و براى اعضاء خانواده ام هديه ميخرم. با برادرم تماس ميگيرم. چون وصيت نامه ام را قبلا نوشتم پس وقتم بابت اون تلف نميشه.  يه نفرو خيلى دوست دارم و عزيزترينمه هرجورى شده ميرم ميبينمش چون دوست ندارم آرزو بدل بميرم. بقيه روز را هم كنار خانواده ام و بخصوص مادرم ميگذرونم كه واقعا دل كندن ازش برام سخته.

در اين بين ناگفته نمونه سگهام را حتما ميشورم و براشون كلى پفك و چيپس ميخرم كه هر وقت ميخورن يادم كنن. حتما کتاب شازده کوچولو رو که فکر کنم ۲۰۰ بار خوندم بازم میخونم. و برای هرکدوم از دوستانم یکی از کتابهام را یادگاری مینویسم و اون کتاب را بهشون هدیه میکنم.(میدونم الان تحت تاثیر این سخاوت من قرار گرفتید. چه کنم گفته بودم من همه جوره خوبم)

بعد آرايش ميكنم بهترين لباسم ميپوشم و منتظر عزرائيل ميشينم تا بياد.چیه؟ مگه عزرائیل دل نداره

همه اينها رو گفتم تا به خودم بگم چرا جرات انجام دادن کارهای مورد علاقه ام رو الان كه از ثانيه بعدم خبر ندارم ، ندارم؟؟؟؟

جان من جمله بندى بالارو داشتيد؟

حالا شما مثل بچه های خوب جواب سئوال منو بدید وگرنه.

 بعد نوشت: در پست بعد به طور مفصل براتون مینویسم که در این مدت زمان چه میکنم. جدی میشم باور کنید دیگه شیطونی نمیکنم. الان نكه با سئوال خودم غافلگير شدم كامل نشد بگم. صد دفعه به خودم گفتم كه يهو سئوال مطرح نكن ولي اين خودم حرف گوش كن نيست.

!! نوشته شده توسط تنها | 9:42 | شنبه دوم آبان 1388 •

زكات علم !

ميتونم ادعا كنم كه آدمى هستم كه در زمينه علم هميشه دستم توى كار خير بوده. بله تعجب نكنيد من در زمينه علم و دانش خيرم ! ديشب كه بيخوابى زده بود به سر مباركم داشتم فكر ميكردم چرا اينهمه از خيرين مدرسه ساز و ديگر خيرين تجليل ميشه چرا يه بار كسى نيومده از من و امثال من تجليل كنه !! البته خيلى زود جوابمو گرفتم. چون من يه استعداد كشف نشده هستم.

البته در حاشيه عرض كنم يه اس ام اس تشكر باعث شده بود ديشب من به اين موارد فكر كنم.

از جايى كه از قديم گفته شده آدم درست نيست وقتى كار خيرى انجام ميده جار بزنه. من تا به حال سكوت كرده بودم ولى خب بلاخره بايد بعضى از اعمال نيك در جامعه فرهنگ سازى بشه يا نه ! اين بود كه تصميم گرفتم پيش شما دوستان گلم كه خيلى از رازهاى منو ميدونيد ، بيام و پرده از اين خير بودنم بردارم.البته ميدونم كه خيليهاتون مثل من گاهى همچين كارهايى انجام داديد ولى عمرا به حرفه اى بودن من برسيد.(آيكون تنها افتاده و خجالتى)

من از 16 سالگى يعنى همزمان با دوران دوم دبيرستان شروع كردم به فعاليت در زمينه خيرات علم. اولها خب خودم روشهاى زيادى بلد نبودم فقط مثل خنگها درس ميخوندم و ميرفتم سرجلسه امتحان ميشستم و بقيه آروم ازم سئوال مى پرسيدن و منم آروم با  صداى پچ پچ بهشون مى رساندم. گاهى پيش ميامد كه معلم شك كنه كه صدا از كجاست ولى چون من خرخون (شما بخون شاگرد اول) بودم و بچه مثبت بودم فكر نميكردن اين آتيشها از گور من بلند شه!

دوران دبيرستان با پرداخت زكات علم از همين طريق گذشت. تا اينكه رفتم دانشگاه. در دوران دانشگاه اينجانب انگيزه بيشترى براى خير بودن پيدا كردم بطوريكه همه دانشجويان شيفته اين مرام من بودند. البته چون بقيه آي كيو بودن مجبور بودم براى شخص خودم هم به روشهايى اطلاعات ببرم. كه خداروشكر هيچ وقت از اطلاعات نوشته شده(ميتوني بهش بگى تقلب) سئوال نميومد. اينم از خوش شانسى من بود !

خلاصه من سخاوتمندانه به هركسى كه اطرافم بود و التماس جواب سئوالات بود مى رساندم. و با وضع امنيتى خاص دانشگاه كه مراقب به وفور و به اون دوربين مدار بسته هم اضافه كنيد جانم را در راه كمك به همنوعان به خطر ميانداختم. تا اينكه سر جلسه امتحان درس انقلاب كه با بچه هاى رشته هاى ديگه مشترك بود با يكى از پسرهاى دانشگاه دعوام شد. پسره پررو از برگه من همه جوابها رو نوشته بود آخر سر ادعاى فضلش بالا رفته بود داشت با من بحث ميكرد منم جوابشو دادم. اونم خوشش نيومد بعدم صدامون رفت بالا و خب خودتون حدس بزنيد كار به كجا كشيد.(شما بخون كميته انضباطى) از اون تاريخ من توى دانشگاه زمان امتحانات يه مراقب مخصوص خودم داشتم كه مبادا ديگران از روى من ديد بزنن. البته دوستان دانشجو چندبارى اين باديگاردهاى من را با پول خريدن.(شما فكر كن هديه بود)

اين روند ادامه داشت تا جايى كه من مراقب جلسه كنكور جوانان آينده ساز بودم. و آنروز ديگه در پرداخت زكات علم و حل مسائل رياضى اين عزيزان كولاك كردم و رئيس محترم دانشگاه ديدن و من را به اتاقشون احضار كردن. اينجاشو خودتون حدس بزنيد چه نعره هايى ميزد.البته من علت عصبانيتشو هيچ وقت نفهميدم.شما ميدونى چرا؟!

آخرين مورد پرداخت زكات علمم همين 4 مهر امسال بود. كه امتحان اون دوره كذايى بود. منم كه ديگه حداقل شما ميدونيد هيچى نخونده بودم. رفتم سرجلسه ديدم همه هم دوره ايهاى عزيز براى من جا گرفتن. هرچى گفتم برادر من ، خواهر من ، بابا ايهاالناس من نخوندم هيچكس باورش نشد. خلاصه من نوشتم و جوگير شدم اطلاعات شخصيمو ريختم روى كاغذ تازه 3 تا برگه ديگه از استاد گرفتم. نگو اين جماعت اطراف ما دارن از روى نوشته هاى من كپى ميكنن.منم كه خسيس نيستم گفتم بذار بنويسن. خودشون خواستن.(شما بخون چشمشون كورشه)

خلاصه بيرون جلسه فهميدم 8 نفر از روى من كپى كردن!

دو هفته قبل نمرات اعلام شد و در كمال تعجب فهميدم من نخبه هستم چون نمره 100 گرفته بودم. فكر كنم دعاى خير اون عزيزان بود چون من همه اطلاعات شخصى خودم را نوشته بودم. اون عزيزان هم نمراتشون همه بالاى 70 بود. جالب اينجاست كه تا به حال كه اين دوره براى مديران برگذار شده بود در دو سال گذشته هيچكس نتونسته بود نمره بالاى 80 بگيره.(آيكون تنها مغرور) و اين نشون ميده خدا جواب همه زكاتهاى علم منو يه جا داده.حالا نميدونم جا قحطى بود؟! نميشد اجر منو جاى ديگه بده؟! (خدايا به همينم راضيم)

ديروز يكى از همون عزيزان برام sms فرستاده بود و تشكر كرده بود. منم مثل يه خير مدرسه ساز احساس غرور داشتم. خب اينم نوعى پرداخت زكات علمه. مگه نگفتن زكات علم آموختنش به ديگرانه خب منم همين كارو كردم مگه نه ؟!

راستى شما تا به حال چقدر در اين زمينه خير بوديد؟؟

نكته فرهنگى : زين پس به جاى واژه زشت " تقلب" بگوييد زكات علم.

 

پ.ن: تصميم دارم يه كتاب درباره  آموزش راههاى پرداخت زكات علم بنويسم. ناشر خوب سراغ نداريد؟

 پ.ن : از این به بعد کمتر میتونم بهتون سر بزنم. منو ببخشید. فقط برام دعا کنید. همین.........

 

!! نوشته شده توسط تنها | 18:20 | پنجشنبه سی ام مهر 1388 •

لبخند بزن فردا به نام توست!

در كشورى كه خورشيد خانم با همه خانم بودنش حق لمس پوستمان را ندارد! حتى حق تماشاى گيسوانمان را ندارد! در كشورى كه خليج هميشه فارس و درياى خزر هم اجازه درآغوش گرفتن جسم زيبا و لطيفمان را ندارد! در سرزمينى كه باد هم اجازه بازى با تارهاى موى تيره رنگ شرقيمان را ندارد! در سرزمين آريايى كه حق ادامه تحصيل و حق كار كردن من و تو به خاطر جنسيت زير پا له ميشود ! در دیاری كه خنديدن بلند ما گناه محسوب ميشود ! دختر ايرانى خوشحال باش كه چند ساليست روزى را به نام ما نامگذارى كردند!!

دوستان دختر من لبخند بزنيد فردا به نام شماست.

چركولك نازنينم ، عسل شيرين من ، ستوده ستودنى ، سيب ترش شيرين زبان ، مهرنوش با احساسم ، دخترك تنها مهربانم ، دختر جاده مقاوم ، الهه شرقى مهربانم ، ثونار عزيزم ، نيستا نازنين ، عادله مهربونم ، آنارام فرشته هميشگى من ، اهورا هميشه خندان ، فاطمه خواهر مجازى من ، زورق خيال با احساس و صبور من . و همه دختران سرزمين آريايى من روزتان مبارك.

 

«روز دختر مبارك » 

پ.ن : اگر دوستى را از قلم انداختم ببخشيد.

پ.ن : لطفا اين مناسبت را به من تبريك نگيد.چون تا زمانى كه احساس آزادى ندارم دوست ندارم روزى به نام من باشه.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 22:0 | دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 •

تنها در خانه !

من بيشتر مواقع خونه تنها هستم. معمولا هم نميترسم. ترس چيه؟! دختر به اين بزرگى! نچ نچ من از هيچى نميترسم.

بله داشتم ميگفتم. ديشب من خونه تنها بودم. جاى شما خالى ديشب شبى بود. بعد از اينكه سرعت اينترنت رفت رو اعصابم تصميم گرفتم فيلم ببينم. منم كه وقتى تصميم بگيرم عمرا چيزى مانع بشه.

اول ديدم خوبه تا مامان نيست يه قهوه ترك براى خودم درست كنم. آخه ميدونيد چيه. راستش من فقط به اينترنت معتاد نيستم. بين خودمون بمونه من به قهوه هم معتادم. ومامانم داره سعى ميكنه تركم بده. البته الان دو سال هست كه اين تلاش ادامه داره.

خلاصه با يه فنجان قهوه و يه سيب سرخ نشستم جلوى تلويزيون. در يك حركت سريع به طورى كه  چشمم به هيچ كدوم از كانالهاى وطنى نيوفته كه يه وقت با ديدن چهره بعضيها مجبور به كفاره دادن بشم. رفتم سراغ كانالهاى ماهواره. هى گشتم و گشتم بلاخره يه جا اول فيلم بود. آخه دوست ندارم فيلم از وسط ببينم. ديدم زير فيلم نوشته (12-)!خب حساب كردم ديدم اووووووووووووووووو من تازه سنم اضافه دارم چقدر.ميتونستم سن قرض بدم!

هيچى سرتون درد نيارم يه غلطى كردم نشستم فيلم را ديدم. اول يك كم ترسناك بود. بعد از يك كم خارج شد. به طورى كه جرات اينكه كانال را عوض كنم نداشتم. توى دلم ننه باباى اونى كه نوشته بود زير دوازده سال نبينن زير و رو كردم. آخه ميمرد مينوشت (29-). جاتون خالى مردم و زنده شدم اين فيلم و ديدم. در اوج فبلم كه من ديگه از وحشت داشتم ميمردم. يهو تلفن اتاقم زنگ زد. زنگ اونم كه ماشالله در حالت عادى سكته مياره!

جواب ندادم گفتم ولش كن .كى ميخواد بره تو اتاق. البته فكر نكنيد از ترس بودا.نههههههههههههه. همينجورى گفتم.

تا باز اومديم به اعصابمون مسلط بشيم اينبار تلفن اتاق نشيمن زنگ زد. اينبار من از شجاعت به سقف چسبيدم. گوشى را برداشتم. مامانم بود ميخواست ببينه من زنده ام. داشتم با مامانم حرف ميزدم يهو ديدم تصوير اون روح تو فيلم افتاده توى آينه! شما خودتو ناراحت نكن. چون فكر كنم با جيغ من پرده گوش مامان پاره شد. خلاصه اين فشار من افتاده بود پايين. جايى رو نميديدم كه. دستمو دراز كردم يه كاكايو گذاشتم توى دهنم تا حالم يه كوچولو بهترشد.البته در اين مدت مامان هم داشت منو آروم ميكرد. منم با كمال پرروئى زل زده بودم به فيلم. نه خودت بگو حيف نبود همشو ديده بودم اونوقت يك ربع آخرشو از دست ميدادم!

خلاصه فيلم تمام شد. يهو اين سگ ابله من از توى حياط صدا ميكرد كه برم بذارمش سرجاش. يكى نيست بهش بگه خب خودت برو چرا منو صدا ميكنى. بماند كه چجورى رفتم و اومدم.

داشتم دستمو ميشستم كه اينبار با ديدن خودم توى آينه ترسيدم. رنگم مثل اموات بود. خلاصه تا والدينم برگردن خونه من جميع امواتم اومدن و رفتن.

بعدم كه جاتون خالى تا صبح نتونستم بخوابم. چون تازه داشت خوابم ميبرد اين عروسك لبه تختم خيلي اتفاقى افتاد رو سرم منم كه اعصاب قوى خودت ديگه عكس العملم حدس بزن.بعدم چون خوب تونسته بودم با شخصيتهاى فيلم ارتباط برقرار كنم احساس ميكردم شخصيتهاى فيلم توى اتاقم حضور دارن. خداييش فكر نكنم هيچ كدومتون بتونيد اينجورى با يه فيلم ارتباط برقرار كنيد.

البته فكر نكنيد من ترسو هستما. نه.(خواهشن نه و كشدار بخونديد) ديشب يكى بهم گفت روحيم لطيفه فكر كنم به خاطر اون بوده.

همه اينا رو گفتم تا بهتون توصيه كنم وقتى خونه تنهاييد كارتون ببينيد روحيتون شاد شه. فيلم چيه!

 

 

!! نوشته شده توسط تنها | 10:16 | شنبه بیست و پنجم مهر 1388 •

شک نکن من گلم !

هى من بهتون ميگم گلم. ميگيد نه! يكى منو به شكل ننه مى بينه ! يكى به شكل پرنده ! يكى ميگه ميترسه بياد سمتم !(حالا منو شكل چى ميبينه خدا ميدونه كه ميترسه)

عرض ميكردم من امروز ديگه شكم به يقين تبديل شد كه گلم. البته فكر كنم گل رز هستم.چيه؟؟ دلم ميخواد به شماها چه!

حالا دليلم چيه كه گلم؟ هيچى بابا امروز باز منو زنبور نيش زده. اين اتفاق در 40 روز گذشته براى دومين باره كه صورت گرفته. نخند. تو دلتم نگو دلم خنك شد.

بله عرض ميكردم. حدودا 40 روز پيش يك زنبور ناجوانمرد جاتون خالى لب اينجانبو نيش زد. منم كه داشتم توى حياط غذا سگهامو ميدادم چنان جيغى زدم كه سگهام نزديك بود سكته كنن. بماند كه سه روز قيافه من تصادفى شده بود و خونه نشين شدم.

اونموقع به گل بودنم شك كردم. تا اينكه امروز باز يه زنبور نامردتر در يك اقدام غافلگيرانه اينبار گردنمو نيش زد. يعنى من ديگه غلط بكنم عطر بزنم. يعنى از اين به بعد ميرم توى تابه پياز داغ شنا ميكنم تا بوى زنبور پسند ندم. حالا هم جاتون خالى دارم از درد ميميرم. ورمشم كه بماند.

اينو گفتم انقدر رو من اسم نذاريد. من گلم شك نكنيد.

 

پ.ن : بابا شماها پنجاه نفريد. چطورى همتونو خبر كنم آپ كردم. زحمت بكشيد دوستان بلاگفايى قسمت وبلاگ دوستان مديريت وبتون را فعال كنيد تا از آپ شدن اطلاع پيدا كنيد. به خدا اون براى تزئين توى وبتون نذاشتن. من خودمو بكشم به ده نفرتون خبر بدم.

 

 

!! نوشته شده توسط تنها | 15:37 | پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 •

توضيحات ....................

اين پست را مجبور شدم بنويسم. خواهش ميكنم براى آخرين بار باشه كه منو مجبور به نوشتن مطالبى اينچنينى ميكنيد.بیایید این مسائل خاله زنکی رو همینجا تمومش کنید.

صبح از روى دلتنگى و مشكلاتى كه داشتم يه پست گذاشتم. به هيچكدام از دوستان خبر ندادم. يكى چون نميخواستم با خوندن اون مطلب ناراحتتون كنم. و دليل ديگه اينكه من يه مدت هرچى اينجا مينويسم يه عده ايراد ميگيريد كه تو چرا انقدر غمگينى. بابا بياييد يه تصميم بگيريد به نوع مطالب همديگه كارى نداشته باشيم. اگر دوست داريد تشريف بياريد بخونيد و درهمون مورد نظر بديد. نه مسائل حاشيه اى كه ببخشيدا به شما ربطى نداره. دليل حذف اون پست هم اين بود كه بعضيها خيلي نسخه هاى توپ پيچيده بودن. منم اولش نوشته بودم لطفا نصيحت نكنيد. آخر پست هم نوشته بودم كه امكان داره حذفش كنم.

مطلب صبح من به هيچكدام از دوستان مجازى مربوط نميشد. البته برخى يه حدسهايى زده بودن كه اشتباه بود. فقط خواهش ميكنم انقدر درمورد هم قضاوت نكنيد. بياييد اول خودمونو نقد كنيم بعد ديگران. انقدر خودمونو خوب ندونيم و ديگران و بد. همديگرو درك كنيم. تفاوتهاى افكار را بپذيريم.

حالا كه كار به اينجا رسيد يه مطلب كه خيليها برام نظر خصوصى گذاشتيد و بهم خرده گرفتيد را ميگم. هركس بهش برخورد ديگه مشكل خودشه.

ببينيد من با هيچكدوم از آقايون وبلاگم صنم ندارم. مفهوم شد؟!بر فرضم كه داشته باشم. به كسى ربط نداره. انقدر كنجكاوى و تحليل بيخود نكنيد. من جواب همه دوستان را راحت ميدم و با هركس فراخور حالش و نوع نوشتش گاهى شوخى هم ميكنم. اگر به كسى ميگم عزيزم و جان و.....دليل خاصى نداره. سعى كنيد انقدر بسته فكر نكنيد.برفرضم كه دليل داشته باشه. ببينم شماها شوهر نداشته منيد؟؟من وكيل وصى نميخوام. خودم بلدم جواب طرف مقابلمو بدم. انقدر هم گرگ دورو برم ديدم كه از پس مجازياشم بر بيام.

اين پستو نوشتم كه بگم. انقدر همديگرو تحليل نكنيم. خودمونو اول زير ذره بين ببريم.به قول يه دوست " هر وقت خواستى كسى رو با انگشت نشون بدى و مسخره كنى. نگاه كن سه تا انگشت ديگه به سمت خودته ."

اميدوارم از دست من دلخور نشده باشيد. خواهشا نظراتتون عمومى مطرح كنيد تا همه استفاده كنن.

 

 

!! نوشته شده توسط تنها | 18:29 | سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 •

پاییز قلب من !

پاييز قلب من!

در درون قلبم تمام برگها فروريخته اند.

اگرچه سعى دارم آنها را برچينم

اما آنچنان زيادند كه فكر ميكنم غرق خواهم شد

روزها آمده و رفته است

و من تنها هستم

تنها كارى كه مى توانم انجام دهم

دعا و دعا است

در اين روزها كه آفتابى ست

روزهاست كه در قلبم باران ديده ام

اما تنها كارى كه ميتوانم انجام دهم

دعا و دعاست

در درون زندگى ام

دردى احساس ميكنم ، اما هيچ شرمى حس نميكنم

و هرچه دارم را درونم نگاه مى دارم

بعضى چيزها تغيير كرده ، اما من همچنان همان هستم

اگر تو در راه من سدى خواهى شد

اينگونه فكر مكن كه خواهم شكست

زيرا اينجا همان جايى است كه خواهم ماند

و فكر ميكنم اين پايان كار است.

 

 پ.ن : ببخشید همتون را نمیتونم خبر کنم.

هر دو وبلاگ آپ کردم. دوستانی که با بلاگفا مشکل دارن میتونن برن پرشین بلاگ.

!! نوشته شده توسط تنها | 23:20 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

ماجراهاى من و بلاگفا !

قضيه من و بلاگفا اين يك ماه اخير شده مثل اين زن و شوهرها كه هي تو سر و كله هم ميزنن. مرد هى ميره رو اعصاب خانم و خانم دندون رو جيگر ميذاره ولي يهو جون به لب ميشه.

بلاگفا اخلاقش خوب بود توى اين مدت 7 ماه با هم مشكلى نداشتيم . ولى اين يك ماه اخير اخلاقش عوض شد. قضيه از دو روز قبل از روز قدس شروع شد. اول زياد به روش نياوردم فهميدم اعصابش براى جوانهاى فلسطين و لبنان خورده گفتم خب حق داره! جوانهاى ايران به جهنم. بذار بلاگفا به فكر كسايى باشه كه پول نفتمون را خرج ميكنن. ولى خانمى و سكوت من تا كى؟! دو روز سه روز !!

هى اين اخلاقش خوب ميشد هى بد ميشد. سرتون درد نيارم اوج اختلافات ما ميشد 5شنبه و جمعه ها. اخلاقش ميشد سگى! يهو اصلا نميذاشت من برم توى خونه م( استعاره از قسمت مديريت وب) هي باز من هيچى نگفتم. كار من آخر هفته ها شده بود فرستادن ايميل به مديريت بلاگفا. عين عاشقا كه دائم براى معشوق نامه ميدم منم يه چي توى اين مايه ها !

چند بار به سرم زد تركش كنم.ولى ! آخه چرا دروغ دلم اسيرشه. دوستش دارم بلاخره 7 ماه با هم بوديم. خنديديم. گريه كرديم. باعث آشنايى من با دوستان گلم شده. من كه بى معرفت نيستم. اهل زندگيم. بسازم.

حقيقتش يك هفته اخير به فكر جدايى ازش افتادم. بهش چيزى نگفتم اما گفتم اگر باز بازى دربياره ميرم. مگه اعصابمو از سر راه آوردم؟! همين سرعت اينترنت رو اعصابم هست كافيه. تا ديروز كه از صبح باز اخلاق بلاگفا بد شد. يهو يك جيغ بنفش زدم گفتم : ازت جدا ميشم. مهرم حلال جونم آزاد.!

پررو اول بهم خنديد. منم گفتم به ريش بابات بخند.

بعد از ظهر دنبال خونه جديد گشتم. چندجا كه قبلا خونه داشتم مثل وردپرس چون محيطش سرد بود بيخيال شدم.خلاصه بلاخره يه خونه جديد توى پرشين بلاگ گرفتم.  البته هنوز دنبال دکوراسیونشم. اگر میتونید کمکم کنید نظر بدید.

درهمون لحظه بلاگفا حالش يك كم بهتر شد.ولى تا شب مثل ميگرن ميگرفت و ول ميكرد. منم بهش گفتم 1 ماه بهت وقت ميدم اخلاق گندتو درست كنى. توى اين يك ماه هر دو جا هستم. تا بعد تصميم بگيرم. آدم كه نبايد يهو عجولانه تصميم به طلاق بگيره!

خلاصه اين آدرس جديد من توى پرشين بلاگ http://injazamin.persianblog.ir . البته فعلا اين خونه دوممه تا ببينيم اين بلاگفا اخلاقش به كجا ميرسه. شما هم هرجا راحت تريد تشريف بياريد.

 

پ.ن : با عرض پوزش از دوستان چون تعدادتون خیلی زیاده وقت نمیکنم به همه شما خبر بدم که آپ کردم. منو ببخشید.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 10:3 | جمعه هفدهم مهر 1388 •

روز فرشته ها

فردا روز فرشته هاست. فرشته هايى كه وقتى نگاهشون ميكنيم توى چهره شون جز پاكى و معصوميت چيز ديگري يافت نميشه. توى چشمهاشون اميد و آرزو موج ميزنه. توى لبخندشون آرامش و انرژى ديده ميشه. توى حرفاشون فقط صداقت و يكرنگى پيدا ميشه. وقتى اين فرشته ها بهمون ميگن دوستمون دارن با دستهاشون ده تا انگشتهاى زيباشون رو نشون ميدن و اين ده يعنى به اندازه تمام دنيا. اين فرشته ها با واژه دروغ آشنايى ندارن. اونا خودشونن. اين فرشته ها زيباترين هدیه خداوند هستن در این دنیای زشت. فرشته هایی که با وجودشون به زندگی معنی میدن .

اين فرشته ها كودكان هستن.

فردا روز كودك هست. از اينجا اين روز را به تمام كودكان دنيا تبريك ميگم.براى همشون آرزوى شادى و سلامتى و خوشبختى ميكنم. دعا ميكنم همه كودكان بتونن روزهاى كودكيشون به معناى واقعى بچگى كنن.

براى من هميشه بچه ها فرشته هستن. معتقدم وقتى پا به اين دنيا ميذارن بالهاى زيباشون با بزرگ و بزرگ شدنشون كوچيك و كوچيك ميشه. هميشه از ديدن بچه ها لذت ميبرم وقتى باهاشون بازى ميكنم به من آرامش ميدن و تمام مشكلاتمو فراموش ميكنم. وقتى صداى خنده كودكى را ميشنوم انگار دنيا تمام زشتيهاش از بين ميره.

ديشب وقتى برادرزاده كوچولوم كه دو سال و سه ماهشه، با اون زبان بچگانه اش كه نصف فارسي و نصف انگليسى حرف ميزنه منو پاى تلفن صدا ميزد يه احساس خيلى خوب داشتم. هميشه عكسش روى صفحه دسكتاپ كامپيوترم و روى موبايلم در بدترين شرايط روحى منو براى لحظات هرچند كوتاه آروم كرده.

براى خوشبختى و سلامت او و تمام كودكان دعا ميكنم.

 پ.ن : امروز طبق هر ماه از انجمن حمايت ازحقوق كودكان ايميل داشتم و متوجه شدم فردا روز كودكه.

 بعد نوشت: برای دیدن عکس عشق من. برادر زاده عزیزم میتونید روی ادامه کلیک کنید.

 بعد بعد نوشت:با توجه به رفتن روی اعصاب بلاگفا عزیز یه خونه جدید به آدرس زیر دارم.
http://injazamin.persianblog.ir/ تا بعد درمورد اسباب کشی قطعی تصمیم بگیرم.خوشحال میشم تشریف بیارید.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تنها | 21:4 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

بر میگردم چون...

من امشب برمى گردم.به دلايل بسيار زياد.

  1.  بر ميگردم چون مامان مهربونم توي اين دو سه روزه از بس هر ساعت به من زنگ زده و حالمو پرسيده من را ديوونه كرده. و از همه مهمتر گفته اگر تا فردا برنگردم دختر خاله جانم را ميفرستن پيشم. اين يعنى مرگ تدريجى يعنى به من بگن برم توى يك مهد كودك همه نوگلان عزيز همزمان برام شعر با تف تف كردن بخونن ولى اين دختر خاله جان با من يك ساعت تنها نباشه. البته فكر نكنيد ايشون بچه هستنا. نه!!( اين نه را كشدار بخونيد) دخترخاله جان دو سال از من كوچكتره ولى ماشالله دنياي چونه درازيه. پس من مثل آدم خودم بر ميگردم.چون اون بياد اينجا من كارم به جنون ميكشه.
  2.   بر ميگردم چون امروز يادم افتاد كه اى دل غافل من تا 14 مهر بايد طرحمو تحويل بدم و شناسنامه جانم را نجات بدم. از همه مهمتر طرحم هنوز نصفش تايپ نشده و بررسيهاى ماليشو انجام ندادم. حالا شما زياد نترس كو تا چهاردهم؟! يه چند ساعتى وقت هستش.
  3. برميگردم چون در اين ايام دوستان گلم بيش از 178 مورد تماس داشتن كه من جواب ندادم.خب يه تعداديشون زياد مودب نبودن و از الفاظ غير مودبانه براى باز كردن زبان من استفاده كردن كه خب اساسا روى من تاثير نداشته.همه sms دارن عاشقانه من دارم سرشار از ناسزا.
  4. بر ميگردم  چون سگهاى نازنينم توى خونه دارن بيتابى منو ميكنن. باز حداقل دو تا قلب برام توى اين دنيا ميتپه. حالا از نوع سگيشم غنيمته. بتركه چشم حسود.
  5. و اما بر ميگردم چون بايد دو نفر را پوستشونو بكنم. يكى همون آقايى كه به گروه آنتى من ها خيانت كرده.(اسمشو نميارم بلكه توبه كنه) يكى هم همونى كه فسيل متحركه. حالا خود دانيد من دارم بر ميگردم حواستون به رفتارتون باشه.

 

پ.ن : اين پست و نوشتم كه بگم دوستان گلم من خوبم. انقدر نگران من نباشيد. پوست كلفت تر از من پيدا نميشه.

پ.ن : براى دوستانى كه چه مذكر و مونث از من شماره موبايل خواستيد. فقط ميتونم بگم شرمنده من لزومى نميبينم اين دوستى از حالت مجازى و وبلاگيش خارج بشه. لطف كنيد براى من شماره نذاريد چون خودتون خسته ميكنيد من تماس نميگيرم. همتون دوستم هستيد و احترامتون واجبه ولى شماره موبايل به كسى نميدم. دوست ندارم كسى توى زندگى خصوصيم سرك بكشه. هرچى دوست داشتم درموردم بدونيد توى پروفايل وبم هست پس كنجكاوى نكنيد. اگر كار خاصى داشتيد ميتونيد ايميل بفرستيد.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 20:7 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

اول خودم !

 

 براى پيدا كردن راه درست و پيدا كردن خود گمشده ام و براى حل مشكلات شخصيم دارم ميرم به يك سفر.مدت اين سفر براى خودم هم چندان مشخص نيست.شايد دو روز شايد يك ماه و شايد براى هميشه. بايد اول مشكلات خودم را حل كنم و بعد سنگ ديگران را به سينه بزنم. تا خودم پريشونم نميتونم براى دوستانم كمكى مناسب باشم. ميخواهم براى يكبار هم شده توى زندگيم اول خودم را در نظر بگيرم.

دارم ميرم شمال. بلاخره تونستم خانواده ام را راضى كنم كه چند روز تنها باشم. به خودم يك فرصت دادم.بهتر بگم آخرین فرصت. اگر تونستم توى جنگ با خودم  پيروز بشم. اگر تونستم خودمو به خاطر اشتباهى كه توى زندگيم كردم ببخشم، زنده برميگردم. اگر نه الان از همتون مى خواهم منو ببخشيد. البته اونجا هم به اينترنت دسترسى دارم و به وبلاگتون سر ميزنم. ولى به تلفن و ايميل تحت هيچ شرايطى جواب نميدم. پس از من دلگير نشيد. فقط كامنتها را جواب ميدم اون هم چون برام خيلى عزيز هستيد.

به يادگار از من اين دسته گل را داشته باشيد. منو ببخشيد.خدانگهدارتون.

!! نوشته شده توسط تنها | 11:40 | پنجشنبه نهم مهر 1388 •

در جستجوى لحظه اى آرامشم........

وضعيت روحيم داره هر روز بد و بدتر مى شه. مدتهاست كه نه ديگه دعا خوندن آرومم ميكنه و نه صداى موسيقى و نه ترسيم نقشى روى كاغذ. فشارهاى زندگى منو له كرده . ديگه دردم از شكستن قلبم نيست چون اون درد انقدر قديمى شده و در ميان خروارها درد ديگم گمشده.

شبها با كابوس ميخوابم و صداى هق هقم را در بالشت فرو ميكنم. زندگى برام هيچ جذابيتى نداره و لبخند حس غريبى شده براى لبهام. گوشه اى از رنج من براى همه ما مشتركه. چون لبخند را از لبهاى نسل سوخته ما مدتهاست كه خوديها غارت كردن. بايد هر روز تصاويرى را ببينم و مطالبى را بخونم كه ذره ذره بيشتر آبم ميكنه. بايد رنج را ببينم و سكوت كنم. اين درد براى خيلى از ما كه هنوز وجدان و شعور آريائى توى خونمون هست مشتركه و مختص من نيست. ولى من واقعا دارم كم ميارم.

در كنار اين درد بايد ذره ذره آب شدن بهترين دوستانم را هم تحمل كنم. دوستى كه به خاطر ديدن جسد تكه تكه شده عشقش به جنون كشيده شده. دوست ديگرى كه زندگيش داره متلاشى ميشه و دوستان ديگرم كه هر روز بايد شاهد غمشون باشم. فقط ميتونم شنونده دردهاشون باشم و شرمنده كه كارى نميتونم انجام بدم. شدم سنگ صبور همه. توى دنياى واقعى شدم كوه. زمانه ازم داره سنگ ميسازه. داره تمام حس لطيف زنانگيمو ميگيره.

امروز در كمال صحت عقلى تصميمى گرفتم و چنان بى رحم فرمان به اجراش دادم كه الان ميفهمم كه ديگه من قلبى براى عاشق شدن ندارم.

اى كاش لحظه اى آرامش داشتم. كسى ميدونه كجا آرامش مى فروشن؟!

 

!! نوشته شده توسط تنها | 20:13 | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

نیازمندیها....

سلام به شما دوستان مهربونم. حالم كمى تا حدودى نامعلوم است.يعنى هنگ تشريف دارم.اگر به همتون سرنميزنم منو ببخشيد. خودم هم نميدونم اين روزها چه جورى روز ميگذرونم. امروزم كه برام گل و بلبل بوده. وبلاگ تخصصيم ف.ي.ل.ت.ر شده تا من ديگه بلبل زبوني نكنم و درس عبرتى باشم براى ديگران. مقاله اى كه ترجمه كرده بودم براى يكى از روزنامه ها به نام فرد ديگه اى چاپ شده و كلا خوش خوشم. البته شما ناراحت نشيد چون سردبير محترم اون روزنامه صبح كاملا شسته شدن و الان روى بند آويزون هستن.

اما ميرسيم به نيازمنديها ! من به يك ف.ي.ل.ت.رشكن شديدا و سريعا نيازمندم. قبليها جواب نميده و منم بايد ظرف دو روز آينده حتما چند تا سايت را ببينم. و از همه مهمتر از فيس بوك مطالبى را حذف كنم.پس هر كس ف.ي.ل.ت.رشكن داره بى زحمت برام ايميل كنه. باور كنيد ثواب داره مثل ثواب كمك به يك در راه مانده. ( عمق فاجعه دستتون اومد؟) حالا اگر دارى و نفرستى اميدوارم............هيچى ولش كن من دختر خوبيم نفرين نميكنم. شما هم دوستان خوبى باشيد.

بعد نوشت: به خاطر دوست خوبم ديوونه آهنگ وب را عوض كردم. آهنگ ماه من ليلا فروهر را گذاشتم. اين آهنگ را يه روز به عزيزترينم هديه كرده بودم. اميدوارم خوشتون بياد. اگر پیشنهاد دیگری دارید بگید.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 18:2 | دوشنبه ششم مهر 1388 •

چیزی که جان عشق را نجات داد!

روزى روزگارى در جزيره اى زيبا تمام حواس زندگى مى كردند. شادى ، غم ، غرور ، عشق و...

روزى خبر رسيد كه به زودى جزيره به زير آب خواهد رفت. پس همه ساكنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند.اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقى بماند. چرا كه او عاشق جزيره بود.

وقتى جزيره به زير آب فرو مى رفت عشق از ثروت كه با قايقى باشكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواست و به او گفت: آيا مى توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: خير نمى توانى. من مقدار زيادى طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايى براى تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجى زيبا راهى مكان امنى بود كمك خواست.عشق گفت" لطفا كمك كن و مرا با خود ببر.

غرور گفت : نمى توانم.تمام بدنت خيس و كثيف شده قايق مرا كثيف مى كنى.

غم در نزديكى عشق بود. پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بيايم.

غم با صدايى حزن آلود گفت: من خيلى ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.

پس عشق اينبار به سراغ شادى رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق در شادى و هيجان بود كه حتى صداى عشق را نشنيد.

ناگهان صداى مسن گفت: بيا عشق من تو را خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتى فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتى به خشكى رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است.چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.

عشق از علم پرسيد: او كه بود؟

علم پاسخ داد : او زمان است.

عشق گفت: زمان؟! اما چرا به من كمك كرد؟

علم لبخند خردمندانه اى زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.

 

پ.ن : اين داستان را چند سال قبل توى يك مجله خوانده بودم. دوست داشتم با شما سهيم بشم.

اى كاش ما هم زمان را غنيمت بشماريم و به عظمت عشق برسيم. چون گاهى خيلى زود دير ميشه.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 1:1 | دوشنبه ششم مهر 1388 •

تقدیر بی تقصیر نیست ........

تقدير ، قضا و قدر ، سرنوشت ،  اختيار انسان ، حكمت اين لغات براى من شده يه علامت سئوال بزرگ بزرگ. وقتى كسى بهم ميگه شايد حكمت در اين بوده انگار داره به من فحش ميده. توى دين و فرهنگ ما از اون اول بهمون گفتن كه هر كس سرنوشت و پيشونى نوشتي داره كه خدا از روز اول تعيين كرده. بعد ميگن خدا به انسان اختيار داده كه خودش انتخاب كنه. خب اگر از اول خود خدا همه چيرو نوشته اين اختيار جريانش چيه؟!

كتابهاى مثبت انديشى و قانون جذب و راز و... و علم روز دنيا گفته ميشه كه انسان هرچيزى كه اراده كنه بهش ميرسه.فقط بايد ديد مثبت داشت و تلاش. خب اگر بگم توى زندگى بارها بارها در زمينه هاى مختلف زندگيم اينجورى رفتار كردم و برعكس شد توجيه ش چيه؟

دوستان گلم ممنونم كه نگران من هستيد من راضى به زحمت شما نيستم.شما ها به من خيلى لطف داريد باور كنيد من اون فرشته اى كه شما فكر ميكنيد نيستم. من خوبم گفتم كه منو خدا از سنگ آفريد نه از گل. گفت اين موجود نيازه ضد ضربه باشه. نگران من نباشيد فعلا در خدمتتون هستم.

آهنگ وبمو عوض كردم. آهنگ مورد علاقه خودمو گذاشتم. تقدير شادمهر عقيلى. من اين آهنگ را خيلي دوست دارم. يادمه بار اول كه شنيدم هنوز واژه عشق را نمیشناختم. خيلى اتفاقى يكى از كانالهاى ماهواره پخش ميكرد يادمه بى اختيار گريه كردم.منو ياد روزى انداخت كه با برادرم خداحافظى كردم. اومد خونه نيم ساعت توي بغلش گريه كردم. ميدونست دوست ندارم با همه اون غرورم توي فرودگاه جلوى ديگران اشك بريزم.بى خبر از اينكه روزگار ماهها بعد اشك منو براى همه به نمايش ميذاره.بار اول شنيدن اين آهنگ خبر نداشتم يه روز ميشه داستان زندگى خودم و حرف دلم. اگر بگم من با اين آهنگ بارها رقصيدم حتما شاخ درمياريد. هر روز بارها گوش ميدم. بارها....

براتون يه عكس ديگه هم گذاشتم. دستان مهربانتونو از اينجا ميفشارم كه انقدر به من لطف داريد.دوستتون دارم.

 

پ.ن : اگر پستهام بى سر و ته ببخشيد. من اينجا نمينويسم كه متن ادبى ارائه كنم. كلا هم در زمينه ادبيات ضعيفم.منو ببخشيد.

پ.ن : فردا امتحان دارم و هيچى نخوندم. برام دعا كنيد به خير و خوشى تموم بشه چون واقعا در شرايط درس خوندن نيستم.

 

!! نوشته شده توسط تنها | 11:40 | جمعه سوم مهر 1388 •

پاييز من ..........

پاييز من..............

ميدونم الان خيليهاتون تعجب كرديد كه چطور من بعد از يك هفته كه هيچ پستى نذاشتم حالا امروز دو تا دو تا ميذارم. اگر بگم هر دو اينها بدون برنامه قبلى بوده حتما تعجب مى كنيد. پست قبلو با تمام وجودم هديه كردم و نوشتم و ميدونم عزيزترينم لياقتشو داشت. پس خوشحالم. اما اين پستم شايد حال و حوصلتونو سر ببره. پس اگر بى سر و ته بود ببخشيد. الان كه دارم اينو مينويسم حالم چندان رو به راه نيست.

پاييز هميشه توى دوران زندگى من فصلى بود كه زياد بهش توجه نكردم. زياد به اومد و رفتش دقت نكردم. بوشو احساس نكردم.البته زيبايي رنگهاشو هميشه ستايش كردم ولى زياد فصل خاصى برام نبوده. شايد براى كسانى كه منو ميشناسن جاى تعجب باشه كه منى كه يه زمانى نقاشى ميكردم انقدر گذرى از اين خزان عمر سال راحت گذشتم.ولى امسال يه حس خاصى نسبت به اين فصل دارم.قبل از شروعش به صورت تقويمى بوشو احساس كردم.نشانه هاشو به وضوح ديدم. يادمه چند روز قبل به يكى از عزيزانم گفتم احساس ميكنم اين آخرين پاييز زندگيمه. دوست دارم لحظه لحظه اونو احساس كنم.نميدونم چند روزه يه حس گنگ و خاص دارم. اتفاقى كه خرداد ماه برام افتاده بود خيلى برام تداعى ميشه. ميدونم شما نميدونيد اون اتفاق چى بوده. شايد يه روز اينجا براتون نوشتم . نميدونم.اين چند وقته درست حالتى رو دارم كه اونشب خاص داشتم. انگار يه حسى بهم ميگه اينبار سفرم هميشگيه.خدا خودش ميدونه كه من چقدر لحظه شمار تكرارشم. و چقدر دوست دارم اينبار از سفرم برنگردم.

امروز توى تاكسى نشسته بودم. بچه ها نگاه ميكردم كه به مدرسه ميرن.  يه حسرت عجيبى احساس كردم. اى كاش هيچ وقت بزرگ نمى شدم. اى كاش همه مشكلات زندگيم به درس و امتحان منتهى ميشد. اى كاش  تقدير اين نبود. اى كاش.......... نميدونم چرا دارم باز از غم و غصه مينويسم. تصميم داشتم ديگه شمارو شريك غمهام نكنم. ولى باز عهد شكستم.

عكسى كه گذاشتم خيلى دوست دارم. انگار جاده زندگيمه.دوست دارم اونجا قدم بزنم و صداى خش خش برگهاش بشه لا لايى من.

خداحافظ نازنينم سفر زندگيت به خوشبختى طى شود. دعايم بدرقه راهت.

 

پ.ن :لطفا نصيحت نكنيد. مرسى.نگران من نباشيد ديگه شما ها هم توى اين مدت فهميديد من خيلى پوست كلفتم. بادمجان بم آفت نداره.خدا منو از يه گل كه توش بتون و چسب رازى هم داشته آفريده. شك نكنيد به كيفيتم.

!! نوشته شده توسط تنها | 20:56 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

RSS